به سلامتی مادر و همیشه و همیشه فقط مادر …

شوخی با داستانای کتاب فارسی

سلام دوستای گللللللللل. جمیعا چطورین؟ میبینم که پترس و رهاجون وبلاگو گرفتن دستشون به ما هم نمیدن!! منم که از کمبود مطلب و وقت گرانبها، تا میومدم بجنبم، دوستان محترم آپ میکردن.بی خیال، یه دیقه اومدم خودتونو ببینم برم!

چه خبرا؟؟ چیه.... حوصلتون سر رفت؟ بابا بذارین یه ذره حرف بزنیم خیییییییلی وقته همدیگه رو ندیدیم اصلا حوصلت سر رفته به من چه دوست دارم حرف بزنم یه بار اومدم باهاتون گپ بزنم به محضر اینجانب توهین میکنی پدر سوخته!!میدهم از پا آویزانتان کنند....

(این تیکه رو با تلخیص از سکانسهای قهوه تلخ نوشتم بهتون بر نخوره محض خنده بود)

البته طبق معمول مطلبودزدیدم.ما که درمقابل شما کش روندگان ماهر، چیزی نیستیم! به هرحال اگه تکراری بود بگین یکی دیگه بذارم. نه نمیخواد بگین شما رو چه به این حرفا .تو نظرتو بده...

                                                                                    


گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی...

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد!



[ یکشنبه 89/8/16 ] [ 1:17 عصر ] [ زینب جون ]

نظر